MecnaMechanical Engineering of Ferdowsi University of  Mashhad

خانه

 آرشيو  

پست الكترونيك  

Yahoo! Group

تعداد بازديدکننده

آموزشی

 

آموزش

Mechanical Desktop 6.0

 

 

Introduction

Part 1

Part 2

Part 3

Part 4

Part 5

Part 6

Assembly

 


آموزش

 MATLAB 6


آموزش

AutoCad 2002


آموزش

Ansys 7.0

 

مثال های حل شده

 

آموزش مسايل سازه ای


آشنايي با

 متالوژي پودر

 

دانشگاه

 

دانشگاه فردوسي


ورود به سايت دانشگاه


اينترنشيپ


 

ميم شيمي82

 

دامپزشکي82 اروميه


متالوژي فردوسي

 

طراحی اجزاء

 

تمرکز تنش

(Peterson)


تمرکز تنش و نمودارهاي آن

(Collins)

 

 محاسبه ضريب تمرکز تنش

(آن لاين)


Factor Of Safety

 

وب و وبلاگ

 

 

 

خودرو وب

 

 خودروبلاگ

 

ساخت و توليد

 

مکانيک سيالات

 

mech81

 

لينکهاي خارجی

 

جستجوی مقالات خارجی در داخل دانشگاه فردوسی

 

دروس مهندسی مکانيک

 

 مجله الکترونيکي مهندسي مکانيک

 

انجمن مهندسان مکانيک امريکا

(ASME)

 

فرهنگی

 

پائولو کوئلو

 

کتاب های فارسی رايگان

لـينکـــسـتان

پنجشنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٢

 

براساس يک داستان واقعی

بعد از يک هفته اطلاعيه به در و ديوار دانشکده و گروه مکانيک چسباندن که بابا بياييد در مراسم معنوي افطاري شرکت کنيد، دوستان، آشنايان،آشنايان دوستان،دوستان آشنايان ....اين سري فوريه همچنان ادامه داره....صلانه صلانه به اين نتيجه رسيدند که در اين مراسم معنوي حضور به هم رسانند.

 

بخش اول- قبل از افطار

نياز به گفتن نداره که افطاري امسال روي انگشت 81ي ها مي چرخيد اما بشنويد از شنيدني هاي افطاري امسال:

 

پنج کيلو و نيم سبزی پاک نکرده نيشابوری

از اونجاييکه از هفته قبل دختران مکانيک طي بيانيه اي اعلام آمادگي براي کمک در اين مراسم معنوي کرده بودند مسئوليت خريد سبزي و پاک کردنش رو به اونها سپرده شد.خلاصه ساعت 10 صبح،پنج کيلو و نيم سبزي نيشابوري  پاک نکرده ، کلاس مقاومت مصالح،در بسته آشپزخانه رو داشته باشيد تا اينکه قرار شد ساعت 11 کلاس ها رو دودر کنيم به سبزي ها برسيم، در مسير کلاس تا نمازخانه چشمم به خانم م.م روشن شد و از ايشان استمداد کردم که خانم س.ر(ش) تنها داره سبزي ها رو پاک مي کنه. از پسرها وحيد. ا رو ديدم و مسعود.ن و دست اونها رو هم گذاشتم تو ظرف سبزي.اين وسط کلي اسم ياد گرفتيم که تا به حال به گوشمان يا نخورده بود يا نديده بوديم: گشنيز، بادرنج،تره(اين يکي رو الکي گفتيم)، تلخون، شمبليله(نداشتيم)،...

خلاصه سبزي ها را پاک مي کرديم خانوم ها گاهي روي احساس با تجربگي از گشنيزهاي ما خرده مي گرفتند و هرجا غلط املايي، سيخي، آشغالي چيزي از ديد ما پنهان مانده بود تصحيح مي کردند.

سبزي ها رو تا همينجا داشته باشيد تا بريم سراغ ظرفها

 

ظرف شويی

سماءالدين(بزرگتر بچه ها) با يک ماشين ظرف نشسته، تشريف آورد و بچه ها رو از بيکاري درآورد،تنها اميدمون به دستان پرتوان امير.ا و خود سيد سماء و علي.ح بود.نمي دانيد با چه دقتي ظرف ها را مي شستند(همون آبمال خودمون).خلاصه300 تا ظرف را شستند و خشک کردند

 

زولبيا،باميه،خرما بدون گردو و خلال بادام

نيروي کمکي رسيد،خانم ها ع.ا و گ.ت درست موقعي آمدند که نوبت چيدن زولبيا و خرما بود.سما پيشنهاد داد يه رديف زولبيا(3تا بيشتر نشه)يه رديف باميه و يه رديف خرما توي يه ظرف بچينيم بذاريم جلوي خلق الله.ولي خانوم س.ر(ش) ساز مخالف زدند که اين مدل دهاتيه(بيچاره سما) و مثل مجلس ختم مي مونه و...بالاخره قرار شد زولبيا و باميه توي يه ظرف، خرما هم توي يه ظرف(ع.ا:معمولا وقتي خرما رو توي يک ظرف جدا ميذارن يه گردويي خلال بادمي چيزي هم ميذارن کنارش) يک افطاري دانشجويي گردو مي خواد چه کار؟اينقدر مايه داري فکر نکنيد.بگذريم،برگرديم سر وقت سبزي ها

 

پنج کيلو و نيم سبزی پاک کرده نيشابوری نشسته

سبزي ها بايد شسته بشه ولي چگونه؟توي ظرفهايي که براي سوپ تعبيه شده بود سبزي ها رو پخش کردند و ظرفها رو پر آب کردند و چند قطره مايه ظرفشويي اضافه کردند تا برسيم به مرحله بعد شستشو.طبيعتا چون چگالي سبزي ها کمتره کمي روي آب مي ايستاد و بايد به گونه اي بهداشتي تمام سطح برگهاي سبزي با اين مايع ضد عفوني کننده آغشته مي شد.بهترين راه حل ممکن اين بود که آستين ها را بالا بزنيم و شروع کنيم به چنگ زدن!!! تقريبا سبزي ها کاملا به اين مايع آغشته شده بود.در مرحله بعد سبزي ها را باز به آب بستند و در نهايت امير.ا شست و آماده چيدن در ظرفها شد.

 

تزئينات سفره

خوب همين موقع باز نيرو رسيد،خانم ت.م و ف.ق مثل هميشه با هم آمدند تا داخل ثواب شوند.بايد يک جوري نشان مي داديم هم سفره پر است،هم افطاري باکلاس است.خانم ها رفتند سراغ دستمال کاغذي ها و آنها را به شکل موشک درآوردند تا بذاريم جلوي تک تک مهندسين آينده مملکت.اما بشنويد از هنرنمايي سماءالدين و شخص بنده در تزييين تربچه ها، سماءالدين طرح لاله کردن تربچه ها را پيشنهاد کرد و من تربچه ها را زيگزاگي مي بريدم.شايد از طرف انجمن علمي يک دوره کلاس تزيينات سفره براي علاقه مندان بذاريم تا شايد... ياد بگيرند.اما خودمان کلي خجالت کشيديم که ما بلديم ولي...تربچه هاي لاله شده و پيازچه هاي چهارقاچ را توي آب گذاشتيم تا باز بشند...

 

سر نمکدان بندی

خوب مصطفي.ن و ب.ج(اين پسر اسمش از فاميلش تابلوتره براي همين اسمش رو هم نياوردم) وهاب.ظ(شايد کمتر بشناسيدش چون اين ترم مهمان تشريف دارند.) هم آمدند و تنها کاري که براي ب.ج مونده بود بستن سر نمکدونهايي بود که باز شده بود تا تميز بشه که وهاب هم اين وسط خيلي به بابک کمک کرد و اگرنبود کمک هاي او چه بسا ب.ج نمي تونست اين کار رو درست انجام بده.

 

داستان نان

اما بشنويد از داستان شنيدني نان؛ گفتيم هيچ چيز افطاري ما مايه داري نيست،بياييم و نان را سنگک بگيريم که جلوه اي هم به سفره ما بدهد.رفتيم سراغ نظرهاي بچه ها که خانوم ع.ا باز آقاي صالح فرامرزي رو توي زحمت انداختند و قرار شد نان را ايشان تهيه کنند.چند دقيقه بعد سما با 30 تا نون زير بغلش،از اون طرف هم آقاي فرامرزي که توي صف سنگک نتوانسته بود جايي پيدا کند با چهل تا نون ماشيني ما را شرمنده کردند.هرکس آن لحظه به داخل آشپزخانه مي آمد و آنهمه نان را مي ديد بي درنگ فکر مي کرد افطاري ما آبگوشت يا اشکنه است.

 

مهندس يوسف ثانی(فلانی...حاضر-فلانی...حاضر-فلانی...افطاری-فلانی...حاضر)

ساعت از 3 رد شده بود و همگي بايد به کلاس مهندس يوسف ثاني مي رفتيم.تصورش را بکنيد 13 نفر بعد از يوسف در کمتر از 5 ثانيه وارد کلاس شوند.هيچ عکس العملي نشان نداد.ساعت 4 هم همين حرکت رو در جهت عکس انجام داديم.انگار استاد حسابي ما را مشمول لطف خود کرده و به جاي غيبت واژه معنوي افطاري را در ليست خود درج کردند.

 

برداشت آخر از پرده اول

خوب حالا مانده چيدن سفره ها بچه ها همه هستند و مشغول چيدن سفره ها به اضافه خانم س.ه که از اين لحظه به جمع ما پيوستند.سفره ها را با هنرمندي هرچه تمام تر چيديم،حدود نيم ساعت تا افطار باقي مانده،سيد علي.ه از راه مي رسد(تنها کسي است که امروز ماشين آورده در حالیکه ما دربه در دنبال يک ماشين عتيقه حتي ماشين حامد.ک مي گشتيم تا کارراه انداز باشد نبود که نبود)خلاصه علي.ه را فرستاديم تا يک جعبه زولبيا و يک جعبه خرما بگيرد و 2تا باتري براي دوربين عکاسي.بايد از اين صحنه حتما عکس مي گرفتيم،چون در کمتر از نيم ساعت ديگه چيزي جز تجهيزات پلاستيکي در سفره باقي نمي ماند.خداوند کاوه کمالي از بچه هاي 80 را رساند و با دوربين هاي کلاسش چند عکس مشتي از سفره هاي رنگين ما گرفت.

 

بخش دوم- اذان مغرب به افق مشهد

خوب شرايط کاملا فرق کرده.نمازخانه مهندسي مملو از دانشجوهاي مکانيک و بعضا(يه خورده بيشتر از بعضا) غير مکانيک شده که در بين آنها چهره هاي جديد بي شماري ديده مي شد که آنها را زيارت نکرده بوديم.اگر با ليست ثبت نام شده ها حاضرغايب مي کرديم کلي نفرزياد مي آورديم!!!

اساتيد در بالاترين سفره نشسته اند و نظاره گر استادي هستند که به ظرف سوپ نزديکتر است و به زبان بي زباني به ايشان حالي مي کنند «بکش آقا!»

 

در آشپزخانه

شست نفر آدم دور سماور جمع شده اند تا چايي بريزند.چنان تقسيم کار کرده بودند که نظم خودش شرمنده شده بود.يک نفر ليوان ها را توي سيني مي چيند،يک نفر ديگه مي گفت توي سيني چايي ها ميريزه،ليوانها را برمي داشت ميذاشت لب ميز،نفر بعدي از چاي ليوان ها را پر مي کرد،يک نفر هم مسئول جداکردن ليوان هاي يکبار مصرف از يکديگر بود،يک نفر هم چاي هاي ريخته شده را روي زمين چپه مي کرد و باز اين چرخه تکرار مي شد.

خوب بعد از سوپ و چاي نوبت به اصل مطلب مي رسيد:«جوجه کباب»

اينور هم يک تيم ولي اين بار از آقايون(فهميديد که چاي ها کار خانم ها بوده!!) عمليات سرو غذا را انجام مي دادند.اول از همه امير.ا يک سيخ جوجه برمي داشت و با تمام انگشتان دو دستش متبرک مي کرد و با تمام زوري که داشت جوجه را فشار مي داد که اگر زنده هم بود تا به حال ديگر مرده بود و بالاخره کف ظرف، آن را خالي مي کرد.آشپز يه کفگير برنج ص.ع يه کف دست پلو زعفرون و مصطفي هم با يه تيکه ته ديگي ظرف را بدرقه مي کرد.

 

غذا کافيه!

اين جمله ما را به فکر خويش انداخت که ديگه بقيش مال خودمونه(اگه بقيه اي مونده باشه!) خلاصه با آنچه بود خودمون رو سير کرديم ولي نمي دانم چرا اين جوجه ها مزه امير.ا را مي داد.انگار باهم آغشتگي خاصي پيدا کرده بودند.هرچه ما تلاش کرديم لااقل براي خودمان که شده امير را دست به سر کنيم ولي دستش را از جوجه ها بر نمي داشت.شکم گرسنه اين چيزها را نمي فهمد وخيلي زود تسليم مي شود.نيم ساعت از افطار گذشته آقاي سيد علي.ه با سه جعبه زولبيا و دو جعبه خرما تشريفشون رو آوردند.نمي دانستيم با چه زباني از ايشان سپاسگزاري کنيم.توي بورد زده بوديم افطاري امشب است،ولي انگار به چشمش نخورده بود.

 

بخش سوم- بعد از افطار

خوب مهمترين چيزي که بعداز افطار به ذهن هر جنبنده اي مي رسد کوهي از ظرف است و جمعيتي که با تشکر و خداحافظي ما و ظرف ها را دودر مي کنند.ولي توي اين صحنه هم بچه هاي 81 سنگ تمام گذاشتند.نيروي کمکي رسيده:ستار.م ، حامد.ک ، جواد.د، خانوم د.س،فرشاد.ص و اسم هاي فراوان ديگري که اين حافظه ديگر ياري نمي کند.دو ديگ پراز آب داغ(بارها پرسيدم اگر داغه يه کم سرد ترش کنيم ولي هيچکس جواب نداد و نتيجه گرفتيم دماي آب خوب است) جمعيتي دانشجو دست در آب هاي چرب و چيلي فرو برده با بافتهايي به نان اسکاج ظرفها را مي سايند.من هم قسمت تميزش را انتخاب کردم و دمخور حامد.ک در آبکشيدن ظرفها شدم. کارهايي که مانده بود جمع کردن سبزي ها،روي هم ريختن برنج هاي مانده و خرما و زولبياهاي نمانده!!!

 

عکس دست جمعي

بعد از مدت ها فرصتي پيش آمد تا بچه هاي مکانيک 81 دور هم جمع بشيم.اگرچه افطاري پارسال فرصتي پيش نيامد که عکسي به يادگار بگيريم ولي امسال اين کار رو کرديم.اميدوارم عکس و فيلم خوب افتاده باشه.

 

خسته نباشيد! بفرماييد چاي...تازه دم کشيده(جوشيده!)

آقاي بهزاد مجيدي مرحمت کردند و کتري را روي گاز گذاشتند تا به جوش آمد. بعد هم مقداري چاي کيسه اي در آن انداختند تا دم بکشد و بچه ها صرف کنند و خستگي از تن برون کنند.چند لحظه بعد ديدم که کتري خاموش است.حس مسئوليت وادارم کرد به هر زحمتي که بود گاز را روشن کنم تا چاي بپزد!ما توي خانه وقتي چاي را در قوري دم مي کنيم کتري را خاموش نمي کنيم ولي بچه ها توي خوابگاه چون معمولا قوري همراهشان نيست توي همون کتري چاي هم دم مي کنند.نمي دانستم چرا زيرش را خاموش مي کنند ولي شب افطاري فهميدم.همين که چاي ريختم ديدم چيزي شبيه جوشانده گل گاوزبان از چرنه کتري بيرون مي تراود.تعجب کردم.ديري نگذشت که دوزاري ام افتاد و به شاهکار خودم پي بردم.نگاه بچه هايي که آن جوشانده تلخ را مي خوردند و آنهايي که نمي خوردند(يک نفر بيشتر نبود که چاي نخورد) وجدانم را مي فشرد.

 

گشت حراست دانشگاه

ديگر اواخر کار بود که ديدم بچه ها دست حاج آقاي جواني را در دست من گذاشتند که بي درنگ گفت:«سلام عليکم» من هم متحير و بي خبر از همه جا جوابش را دادم.پرسيد اينجا چه خبر است؟(عجب سوال بخردانه اي!) گفتم:خوب افطاري بوده ديگر!!! چندتا گير سه پيچ درباره عکسبرداري و مجوز و از اينحرفها داد و رفت پي کارش.

 

خلاصه گفتني ها و ناگفتني هاي افطاري سه شنبه شب بسيار است و مجال اندک؛ فقط چند مورد چشمگير:

 

1-      بعد از نيم ساعت از افطاري گذشته محمود گلريز از بچه هاي 80ي که خيلي هم کمک کرد را ديدم که در به در دنبال سبزي و نان پنير مي گردد،يک شکم سير نان و پنير سبزي خورد و رفت سراغ و سوپ و بعد فرني خورد،انگار خيلي مقيد بود که افطاري را از همان ابتدا تا انتها بخورد و پيش خودش شرمنده نشود.اگر کمي با او راه ميامديم،حتما از ما مي خواست برايش «ربنا» و «اذان» هم بگوييم.

2-      فکر مي کنم توي کل ورودي هاي مکانيک سربه راه تر از بچه هاي 81 نداشته باشيم.اين 82ي هاي نيم وجبي بيش از نصفشان ثبت نام نکرده بودند،حقش بود اين شوخي را که براي 82ي ها غذا بچه گانه بکشيم را به واقعيت تبديل مي کرديم.

3-      در آشپزخانه زد و خوردهايي هم صورت گرفت که در يکي از آنها...بگذاريد به دلايل امنيتي از بيان مابقي ماجرا چشم بپوشم.فقط بگويم که خوشبختانه به کسي ضدحال نخورد.کسی هم آسيب جدی نديد.

 

آنچه گفته شد ماجراهايي بود که از ذهن و خاطر من گذشته بود،اگر چيزي از قلم افتاده،اگر شما هم خاطرات شيريني از اين افطاري داريد حتما تايپ کنيد و به دست ما برسانيد تا در يادداشتهاي بعدي بذاريم توي وبلاگ.

کلام آخر،اميدواريم سال آينده با همين شور و انرژي افطاري رو به عنوان چهارتا سال بالايي برگزار کنيم.

 بافنده:ر مثل مکانيک

 


جمعه ۱٦ آبان ،۱۳۸٢

 

کهن ديارا...

کهن ديارا ديار يارا دل از تو کندم ولی ندانم
که گر گريزم کجا گريزم وگر بمانم کجا بمانم
کهن ديارا ديار يارا دل از تو کندم ولی ندانم
که گر گريزم کجا گريزم وگر بمانم کجا بمانم
...
نه پاي رفتن نه تاب ماندن چگونه درخت خشكم
عجب نباشد اگر تبرزن طمع ببندد در استخوانم
در اين جهنم گل بهشتي چگونه رويد چگونه بويد
من اي بهاران ز ابر نيسان چه بهره گيرم كه خود خزانم
...
کهن ديارا ديار يارا دل از تو کندم ولی ندانم
که گر گريزم کجا گريزم وگر بمانم کجا بمانم
کهن ديارا ديار يارا دل از تو کندم ولی ندانم
که گر گريزم کجا گريزم وگر بمانم کجا بمانم
...
صداي حق را سكوت باطل در آن دل شب چنان فرو كشت
كه تا قيامت در اين مصيبت گلو فشاند غم نهانم
كبوتران را به گاه رفتن سر نشستن به بام من نيست
كه تا پيامي به خط جانان ز پاي آنان فرو ستانم
کهن ديارا ديار يارا دل از تو کندم ولی ندانم
که گر گريزم کجا گريزم وگر بمانم کجا بمانم
کهن ديارا ديار يارا دل از تو کندم ولی ندانم
که گر گريزم کجا گريزم وگر بمانم کجا بمانم
....
آه اي ديار دور اي سرزمين كودكي من
خورشيد سرد مغرب بر من حرام باد تا آفتاب توست بر آفاق باورم
اي خاك يادگار اي لوح جاودانه ايام
اي پاك اي زلالتر از آب و آئينه
من نقش خوش را همه جا در تو ديده ام
تا چشم بر تو دارم در خويش ننگرم
اي كاج زرنگار اي بام لاجوردي تاريخ
فانوس ياد توست كه در خوابهاي من زير رواق ظلمت هميشه روشن است
برق خيال توست كه گاه گريستن دربامداد ابري من پرتو افكن است
اينجا هميشه روشني توست رهبرم
اي زادگاه مهر اي جلوگاه آتش زرتشت
شب گرچه در مقابل من ايستاده است
چشمانم از بلندي طالع به سوي توست
وزپشت قله هاي مه آلوده زمين در آسمان صبح تو پيداست اخترم
اي ملك بي غروب اي مرز و بوم پير جوانبختي
...
کهن ديارا ديار يارا دل از تو کندم ولی ندانم
که گر گريزم کجا گريزم وگر بمانم کجا بمانم
کهن ديارا ديار يارا دل از تو کندم ولی ندانم
که گر گريزم کجا گريزم وگر بمانم کجا بمانم


شنبه ۳ آبان ،۱۳۸٢

دلم را دار خواهم زد

در اين معبد !‌ در اين تنها تجليگاه نيک و بد !
در اين صحرای آتشناک صدها عابد و موبد!
در اين غوغای بی اندازه و بيحد!
بروی پشته ای از استخوانها جار خواهم زد!
دلم را دار خواهم زد ! دلم را دار خواهم زد!


درون من دلی از خشم بی اندازه ميباشد!
درون من دلی از زخمهای تازه می باشد
درون من دلی دلی از کفر ... از يک کفر تاريک است.
دلي از آتش و خون و شرنگ و شورش و سوداست.
دلی از زشتی و شوريدگی و هرزه پوئی هاست.


دلم مانند يک صحراست
برويش جوی خونی خشک و باريک است
دلم از جنس يک گرگ است! ... يک گرگ پژوهنده !...
درنده ... سخت پوينده ... که ميسازد برايت بمب آتشزا
که ميگرد بدستش شاخه ای از گل ... گل مريم !
و ميکوبد بفرقت زندگانی را !
به لبهايش بود لبخند ... لبخند ژکوندی وار
ولی چشمش بود از کينه آکنده


دلم از جنس شيطان است .
بلی شيطان ! همان که اولين خصم قديم نسل انسان است
که دنيا از وجودش تلخ می گريد!
که ايمان از وجودش سخت گريان است .


دلم را عاقبت با تيغ يا شمشير خواهم زد!
دلم را تير خواهم زد!‌ دلم را سير خواهم زد!
دلم را غرق در خون می کنم يک روز يا يک شب.
جهاد اکبرم اين است.
نبرد نفس ميدانيد ، اول جنگ آئين است
نبرد پر شکوه تيرگی با تابش دين است
ببين ! چشم حقيقت تلخ می گريد..!
ببين ! پای شرافت ، سخت می لرزد...!
ببين از آتش جهل بشر ، قرآن چه می سوزد!!!
ببين ! بر روی انسان زخم زشتی هاست !
ببين ! امروز هم در بين انسانها
علی تنهاست!
ببين فرق علی واران دنيا ، باز خونين است!
اگر از من تو می پرسی ، تمام کارها زير سر اين خصم بدکين است!
تمام سرکشی ها ، ظلمها ،‌ جنگ و شقاوتها
پليدی ها ، سياهيها ، جنا يتها ، خيانتها
شرارتها ، رذالت ها ، تمام حق کشی ها ٬ فتنه ورزی ها ٬ تباهيها
تمامش کار اين شيطان ديرين است!
همين شيطان نفس تو ، همين نفسی که تعليمت دهد:
ای جانورا برخيز ! بقا در جنگ ميباشد
محبت واژه ای چون کيميا مجعول
قيامت ياوه ای ديرين
حقيقت در شکم - يا زير آن ٬ ديگر نه چيزی بيش
سلامت ٬ باده پيمائی
سعادت شهوت افروزی است...!
همين نفسی که فرمان ميدهد .. آتش بزن ! ويرانه کن ..برکن
همين نفسی که ميگويد ترا ... آدم بکش ...
همين نفسی که ميخواهد بسوزد سر بسر عالم
همين نفسی که فرمان ميدهد بر زشتی و طغيان
همين نفسی که از بن ميکند گلهای ايمان را
همين نفسی که اندازد ز پا هر لحظه يک انسان
همين دل ... اين دل سوزان
بلی ... اينگونه ميرويد ز عمق آدمی حرمان
دلم را عاقبت با خشم ... با يک خشم خواهم زد ! دلم را زخم خواهم زد
عروسی می کنم آن روز با زيباترين ايمان و ميکارم درون باغ روحم ٬ بوته قرآن
کنار نعش دل با هر رگ خود تار خواهم زد دلم را دار خواهم زد ٬ دلم را دار...