MecnaMechanical Engineering of Ferdowsi University of  Mashhad

خانه

 آرشيو  

پست الكترونيك  

Yahoo! Group

تعداد بازديدکننده

آموزشی

 

آموزش

Mechanical Desktop 6.0

 

 

Introduction

Part 1

Part 2

Part 3

Part 4

Part 5

Part 6

Assembly

 


آموزش

 MATLAB 6


آموزش

AutoCad 2002


آموزش

Ansys 7.0

 

مثال های حل شده

 

آموزش مسايل سازه ای


آشنايي با

 متالوژي پودر

 

دانشگاه

 

دانشگاه فردوسي


ورود به سايت دانشگاه


اينترنشيپ


 

ميم شيمي82

 

دامپزشکي82 اروميه


متالوژي فردوسي

 

طراحی اجزاء

 

تمرکز تنش

(Peterson)


تمرکز تنش و نمودارهاي آن

(Collins)

 

 محاسبه ضريب تمرکز تنش

(آن لاين)


Factor Of Safety

 

وب و وبلاگ

 

 

 

خودرو وب

 

 خودروبلاگ

 

ساخت و توليد

 

مکانيک سيالات

 

mech81

 

لينکهاي خارجی

 

جستجوی مقالات خارجی در داخل دانشگاه فردوسی

 

دروس مهندسی مکانيک

 

 مجله الکترونيکي مهندسي مکانيک

 

انجمن مهندسان مکانيک امريکا

(ASME)

 

فرهنگی

 

پائولو کوئلو

 

کتاب های فارسی رايگان

لـينکـــسـتان

سه‌شنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٢

ذره ای مهربان باش...

شايد وقتي اين نوشته رو بخونيد با خودتون بگين چه ربطي داشت به مکانيک و از اين حرف ها، براي همين در انتهاي همين نوشته تلاش زيادي شده تا هرجور شده  ارتباطي منطقي، غير منطقي، تنگاتنگ، ملموس، نا ملموس و به هرشکل ممکن ايجاد بشه.خوب همه حس بگيريد چند لحظه اي قراره با هم چند قطره اشگ بريزيم.داستان کوتاه زير از طرف « مصطفي نقي زاده» به دست ما رسيده که نمي دونم از توي کدوم مردابي اون رو پيدا کرده، خلاصه از مصطفي به خاطر اينکه به عنوان اولين نفري که به اطلاعيه سر در وبلاگ توجه کرد (سمت چپ آگهي تبليغاتي) تشکر مي کنم.

*****

آفتاب غروب از ميان ابرهاي سرخ مي درخشيد، پايان روز طوفاني بود و باران در مجمر سوزان مغرب چون شراره هاي آتش به نظر مي رسيد.

غوکي بر آسمان مي نگريست،مبهوت و آرام انديشه مي کرد با تمام زشتي اش مفتون زيبايي جهان اطرافش بود.راستي آنکه چمن را پرگل و آسمان را پرستاره ساخت،زشتي و محنت را براي چه مي خواست. برگ ها از ميان درختان عقيق فام ارغواني مي نمود. آب باران از درون سبزه در گودال مي درخشيد.شب آرام آرام بر سر جهان نقاب سياه مي کشيد و غوک در غفلت و فراموشي دور از ترس و کينه همچنان بر هاله عظيم خورشيد خيره بود.شايد که آن موجود منفور نيز خود را پاک و منزه مي شمرد، شايد.

مردي از آنجا گذشت،از ديدن غوک آزرده شد و پا بر سرش گذاشت.اين مرد عابري بود که مشغول زمزمه با خداي خود بود!!!

پس از او زني آمد که گلي بر سينه داشت. او نيز نوک چتر خودش را در چشم غوک فرو برد...

ديگر مدرسه بچه ها تعطيل شده بود و بچه هاي مدرسه نيز يک يک سر مي رسيدند.در چشمانشان ذوق بازي و شادي موج مي زد.غوک لحظه اي ترسيد و تن زخمي اش را در گودال پر آب انداخت و خود را کشان کشان پيش مي برد.افق مزرعه کم کم تاريک مي شد و آن حيوان سيه روز دنبال شب مي گشت. کودکان به دنبال غوک مسکين مي دويدند و با هم فرياد مي زدند که : اين حيوان پليد را بکشيم.پس هريک خندان و شاد با ترکه تيزي به آزار غوک پرداختند.يکي چوب در چشمش کرد و يکي جراحتش را مجروحتر ساخت. عابران نيز به کار آنها مي خنديدند و با خنده تشويقشان مي کردند.
غوک مي گريخت. يک پايش جدا شده بود. مرگ بر او سايه افکنده بود اما کودکان باز هم به دنبالش مي دويدند. يکي از کودکان با بيلچه شکسته اي بر سرش مي زد و با هر ضربه از دهان غوک خون فرومي ريخت و کودکان مي گفتند:چقدر بد ذات است! از دهانش خون مي ريزد!
واي از اين سياه کاري! بدبختان را شکنجه مي کنند و بر زشتي و زبوني ، کراهت و نفرت از آنها را نيز مي افزايند.کودکان که هرگز تا آنروز چنان تفريحي نکرده بودند،همه با هم فرياد مي زدند و مي خنديدند.بزرگترها به کوچکترها مي گفتند بياييد سنگي بزرگ برسرش بزنيم و کارش را بسازيم.همه چشم ها غوک بيچاره را مي جست،خشم و لذت با هم آميخته بود.يکي از کودکان سنگ بزرگي برداشت. از شوق،سنگيني آنرا احساس نمي کرد. از دور صداي ارابه اي به گوش رسيد. چشم ها به سوي ارابه برگشت. آن را خر پير و ناتواني مي کشيد که پس از يکروز راهپيمايي به طويله مي رفت. با هر گام باران تازيانه بر او مي باريد. در سراشيب راه آن حيوان بي اراده پيش مي رفت و غرق انديشه بود. انديشه ژرفي که هيچگاه بر آدمي ميسر نيست!
کودکان فرياد زدند سنگ را روي غوک مينداز،صبر کن ارابه برسد و از روي آن بگذرد،اين تماشايي تر است !
همگي منتظر ايستادند،خر با آنهمه خستگي و اندوه و درماندگي از ديدن غوک به رحم آمد.حيوان صبور زنجير و بند ارابه را بزحمت بر عضلات خون آلود خود استوار کرد و دشنام هاي صاحبش را اعتنايي نکرد و چرخ ارابه را به دشواري منحرف ساخت و غوک مسکين را با بچه ها تنها گذاشت.با تازيانه اي ديگر راه خود را در پيش گرفت.
کودک براي لحظه اي سنگيني سنگ را احساس کرد و آن را رها کرد. گويا آوايي دروني به او مي گفت :ذره اي مهربان باش...
بچه ها رفته بودند و غوک تنها مانده بود، نگاهي به آسمان انداخت.با خويش چيزي را زمزمه کرد و چشمانش را براي هميشه بست.

*****

خسته نباشيد،خوب حالا اين رو من چه کارش کنم؟!!! قورباغه چه ربطي داره به مکانيک؟!؟
تا حالا من بودم و خط خرچنگ قورباغه مصطفي نقي زاده و صفحه کليد و ياد شما؛ اما حالا خرچنگه رفته،اين غوکه هنوز هست تازه بچه هاي مکانيک هم اضافه شدند.مطمئنم با اولين کلمه اي که بنويسم طوفان نوح به پا خواهد شد.هر چي باداباد! همه تلاشم رو مي کنم تا اين تشت فرسوده اي که توي اين مرداب به من سپردند رو به ساحل سلامت برسونم بطوريکه به هيچکدومتون برنخوره...
شايد پيام داستان رو همتون گرفته باشيد،اونجايي که ميگه:بيا و ذزه اي مهربان باش...کافيه خودتون رو فقط لحظه اي بذارين جاي قهرمان داستان ما، فکرش رو بکنيد چقدر سخته و درد آوره که بعد از چهارسال اين چنين رقت بار و ملامت انگيز چشم از اين دانشکده برگيريم و راه خويش در پيش.
دوست خوبم،آن گاهي که پيامي مي نويسي و يا هر لحظه پاک ديگري از زندگيت سنگيني آن سنگ را به خاطر بسپار و به تازيانه اعتنا مکن.
خوب ديگه گريه و زاري بسه،بلند شيد! بلند شيد! بالشاتون رو بردارين برين سر جاتون بخوابيد.
هرچند هيچ ربطي نداره ولي خوندن نوشته هاي ادبي هر از چند گاهي بدک نيست.همه چيز بستگي به نظر شما داره. اصلن مي تونيم يک مسابقه بذاريم و به نويسنده بهترين نوشته به قيد قرعه،دسته جمعي بگيم :آفرين. اين طوري ديگه دست از نوشتن برمي داره و خيال همه راحت ميشه.