« دست هامان »

از دل و ديده گرامي تر هم آيا هست؟«دست!»
آري ز دل و ديده گرامي تر، دست.
زين همه گوهر پيدا و نهان در تن و جان،
بي گمان دست گرانقدرتر است.
شرف دست همين بس که نوشتن بااوست؛
خوشترين مايه دلبستگي من بااوست.
در فروبسته ترين دشواری،در گرانبارترين نوميدی،
بارها بر سر خود بانگ زدم؛
هيچت ار نيست؛مخور خون جگر،
دست که هست!
دست در دست کسي يعني:پيوند دو جان.
دست در دست کسي يعني:پيمان دو عشق.
دست در دست کسي داري اگر، داني، دست؛
چه سخن ها که بيان مي کند از دوست به دوست.
چون به رقص آيی و سرمست برافشانی دست،
پرچم شادی و شوق است که برافراشته ای؛
لشکر غم خورد از پرچم دست تو شکست.
دست گنجينه مهر و هنر است؛
خواه بر پرده ساز،
خواه بر گردن دوست؛
خواه بر چهره نقش،
خواه بر دنده چرخ؛
خواه بر دسته داس؛
خواه در ياری نابينايی؛
خواه در ساختن فردايی !
آنچه آتش به دلم مي زند اينک،هردم
سرنوشت «بشر»است،
داده با تلخي غم هاي دگر دست بهم.
بار اين درد و دريغ است که ما،
تيرهامان به هدف نيک رسيده است؛ ولي
دست هامان نرسيده است بهم.

فريدون مشيری فرستنده:حسين طاهريان    

«مرثيه اي براي فرهاد؛ وصيت نامه»

مرا مثل هندو
مرا مثل بودا بسوزان
و خاکستر آخرين نغمه هاي مرا
بر سر خاک بي معرفت
که تا آخرين لحظه حالي نپرسيد از من.
من از نسل فرهاد و فرياد بودم
درخت نحيف تنم را بسوزان
کمي از صداي مرا در دل بيستون دفن کن
کنار صداهايي از جنس فرهاد و فرياد

خدايا
مرا مثل هندو
مرا مثل بودا
غريبانه
در غربت رنگها و صداها بسوزان
و خاکستر آخرين نغمه هاي مرا
بر سر خاک مرده بپاش
به آقاي شب هم بگوکه:
خطر رفع شد.
من مرده ام!

از وحيد اميري
فرستنده:بابک جمالی  

«درجه آزادی»

سر جاي هميشگي خودش نشسته بود؛ زير چشمي همه را مي پاييد. بيشتر چهره ها آشنا بودند ولي چند نفري هم بودند که جديد به نظر مي رسيدند. يک لحظه همه در جاي خود ايستادند؛ تا خواست به خودش بجنبد همه نشسته بودند.هيئت استاد با نشستن بچه ها در جامه اي سپيد هويدا شد.
سکوتي همراه با تق و توق کلاسورها و خودکارها و مدادهاي بچه ها در کلاس حکمفرما بود تا اينکه استاد کلام خود را آغاز کرد:درجه آزادي
هر نقطه در فضا 3 درجه آزادي دارد.
با خود انديشيد اگر 4 تا داشت، حتما يک جاي اين فضا را سوراخ مي کرد و مي پريد بيرون؛ ولي باز از خودش يادش آمد که مقيد است به ميز و نيمکت و اينکهD.F.=0 .
وقتي استاد از درجه آزادي 5 و6به بالا حرف مي زد دلش کباب مي شد، حتي نمي توانست تصورش را بکند.
پرده ها کشيده بود،هواي کلاس به شدت خفه بود؛ 100 دقيقه هم زمان کمي نيست چه برسد به يک عمر. کلاس ادامه داشت،استاد به جاي اينکه از درجه آزادي 10 و 12 و بيشتر از آن صحبت کند ترجيح داد گريزي بزند به کهکشانها و ستارگان دور و دنياهاي ناشمارا.
براي يک لحظه درجه هاي 6و7و10و... و 1000 و حتي بيشتر از آن از چشمش افتاد،همگي را صفر مي ديد و توجيهش اين بود که همه اين ها را مي توان با يک، دو و يا هزار قيد محدود کرد و آزادي را از بين برد.
در ذهنش سؤالي متولد شد:
اصلاً مگر آزادي درجه بندي شده هم داريم؟!!

از احمد.ر.عباسی

/ 6 نظر / 8 بازدید
ME

سلام. اومدم و از وبلاگت ديدن کردم تو هم بيا از وبلاگ من ديدن کن. باشه؟

babak

سلام و درود به همه به خصوص احمد بياين ان بلاگ رو از هميشه بيشتر رونق بديم

m.n

به به .ايول .دمت گرم

sara razazzadeh

ممنون.خيلی خوب بود!

shayan

شعر فريدون مشيری عاااااااااااااااااااااااااااااالی بود. خيلی قشنگ.

رهگذر

خودمونيم ٬ پس يا ما دست نداريم يا توی اين دوره زمونه همه بدون دست متولد ميشن ٬اما من به هر کس دقت کردم دست داشت ٬ نمی دونم به خدا!!!!!!!!!!!!!!