دلم را دار خواهم زد

در اين معبد !‌ در اين تنها تجليگاه نيک و بد !
در اين صحرای آتشناک صدها عابد و موبد!
در اين غوغای بی اندازه و بيحد!
بروی پشته ای از استخوانها جار خواهم زد!
دلم را دار خواهم زد ! دلم را دار خواهم زد!


درون من دلی از خشم بی اندازه ميباشد!
درون من دلی از زخمهای تازه می باشد
درون من دلی دلی از کفر ... از يک کفر تاريک است.
دلي از آتش و خون و شرنگ و شورش و سوداست.
دلی از زشتی و شوريدگی و هرزه پوئی هاست.


دلم مانند يک صحراست
برويش جوی خونی خشک و باريک است
دلم از جنس يک گرگ است! ... يک گرگ پژوهنده !...
درنده ... سخت پوينده ... که ميسازد برايت بمب آتشزا
که ميگرد بدستش شاخه ای از گل ... گل مريم !
و ميکوبد بفرقت زندگانی را !
به لبهايش بود لبخند ... لبخند ژکوندی وار
ولی چشمش بود از کينه آکنده


دلم از جنس شيطان است .
بلی شيطان ! همان که اولين خصم قديم نسل انسان است
که دنيا از وجودش تلخ می گريد!
که ايمان از وجودش سخت گريان است .


دلم را عاقبت با تيغ يا شمشير خواهم زد!
دلم را تير خواهم زد!‌ دلم را سير خواهم زد!
دلم را غرق در خون می کنم يک روز يا يک شب.
جهاد اکبرم اين است.
نبرد نفس ميدانيد ، اول جنگ آئين است
نبرد پر شکوه تيرگی با تابش دين است
ببين ! چشم حقيقت تلخ می گريد..!
ببين ! پای شرافت ، سخت می لرزد...!
ببين از آتش جهل بشر ، قرآن چه می سوزد!!!
ببين ! بر روی انسان زخم زشتی هاست !
ببين ! امروز هم در بين انسانها
علی تنهاست!
ببين فرق علی واران دنيا ، باز خونين است!
اگر از من تو می پرسی ، تمام کارها زير سر اين خصم بدکين است!
تمام سرکشی ها ، ظلمها ،‌ جنگ و شقاوتها
پليدی ها ، سياهيها ، جنا يتها ، خيانتها
شرارتها ، رذالت ها ، تمام حق کشی ها ٬ فتنه ورزی ها ٬ تباهيها
تمامش کار اين شيطان ديرين است!
همين شيطان نفس تو ، همين نفسی که تعليمت دهد:
ای جانورا برخيز ! بقا در جنگ ميباشد
محبت واژه ای چون کيميا مجعول
قيامت ياوه ای ديرين
حقيقت در شکم - يا زير آن ٬ ديگر نه چيزی بيش
سلامت ٬ باده پيمائی
سعادت شهوت افروزی است...!
همين نفسی که فرمان ميدهد .. آتش بزن ! ويرانه کن ..برکن
همين نفسی که ميگويد ترا ... آدم بکش ...
همين نفسی که ميخواهد بسوزد سر بسر عالم
همين نفسی که فرمان ميدهد بر زشتی و طغيان
همين نفسی که از بن ميکند گلهای ايمان را
همين نفسی که اندازد ز پا هر لحظه يک انسان
همين دل ... اين دل سوزان
بلی ... اينگونه ميرويد ز عمق آدمی حرمان
دلم را عاقبت با خشم ... با يک خشم خواهم زد ! دلم را زخم خواهم زد
عروسی می کنم آن روز با زيباترين ايمان و ميکارم درون باغ روحم ٬ بوته قرآن
کنار نعش دل با هر رگ خود تار خواهم زد دلم را دار خواهم زد ٬ دلم را دار...

/ 3 نظر / 269 بازدید
ر مثل مكانيك

صادق جان دست و پنجه ات درد نکنه....خيلی زيباست......اين شعر رو کی گفته؟

aqua

تو برو درست رو بخون. تو رو چه به اين کارا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

mosaferi az afghanestan

اوه عجب شعری /ولی من دلم رو دار نمی زنم چون تنها چيزيه که واسم ارزشمنده