ذره ای مهربان باش...

شايد وقتي اين نوشته رو بخونيد با خودتون بگين چه ربطي داشت به مکانيک و از اين حرف ها، براي همين در انتهاي همين نوشته تلاش زيادي شده تا هرجور شده  ارتباطي منطقي، غير منطقي، تنگاتنگ، ملموس، نا ملموس و به هرشکل ممکن ايجاد بشه.خوب همه حس بگيريد چند لحظه اي قراره با هم چند قطره اشگ بريزيم.داستان کوتاه زير از طرف « مصطفي نقي زاده» به دست ما رسيده که نمي دونم از توي کدوم مردابي اون رو پيدا کرده، خلاصه از مصطفي به خاطر اينکه به عنوان اولين نفري که به اطلاعيه سر در وبلاگ توجه کرد (سمت چپ آگهي تبليغاتي) تشکر مي کنم.

*****

آفتاب غروب از ميان ابرهاي سرخ مي درخشيد، پايان روز طوفاني بود و باران در مجمر سوزان مغرب چون شراره هاي آتش به نظر مي رسيد.

غوکي بر آسمان مي نگريست،مبهوت و آرام انديشه مي کرد با تمام زشتي اش مفتون زيبايي جهان اطرافش بود.راستي آنکه چمن را پرگل و آسمان را پرستاره ساخت،زشتي و محنت را براي چه مي خواست. برگ ها از ميان درختان عقيق فام ارغواني مي نمود. آب باران از درون سبزه در گودال مي درخشيد.شب آرام آرام بر سر جهان نقاب سياه مي کشيد و غوک در غفلت و فراموشي دور از ترس و کينه همچنان بر هاله عظيم خورشيد خيره بود.شايد که آن موجود منفور نيز خود را پاک و منزه مي شمرد، شايد.

مردي از آنجا گذشت،از ديدن غوک آزرده شد و پا بر سرش گذاشت.اين مرد عابري بود که مشغول زمزمه با خداي خود بود!!!

پس از او زني آمد که گلي بر سينه داشت. او نيز نوک چتر خودش را در چشم غوک فرو برد...

ديگر مدرسه بچه ها تعطيل شده بود و بچه هاي مدرسه نيز يک يک سر مي رسيدند.در چشمانشان ذوق بازي و شادي موج مي زد.غوک لحظه اي ترسيد و تن زخمي اش را در گودال پر آب انداخت و خود را کشان کشان پيش مي برد.افق مزرعه کم کم تاريک مي شد و آن حيوان سيه روز دنبال شب مي گشت. کودکان به دنبال غوک مسکين مي دويدند و با هم فرياد مي زدند که : اين حيوان پليد را بکشيم.پس هريک خندان و شاد با ترکه تيزي به آزار غوک پرداختند.يکي چوب در چشمش کرد و يکي جراحتش را مجروحتر ساخت. عابران نيز به کار آنها مي خنديدند و با خنده تشويقشان مي کردند.
غوک مي گريخت. يک پايش جدا شده بود. مرگ بر او سايه افکنده بود اما کودکان باز هم به دنبالش مي دويدند. يکي از کودکان با بيلچه شکسته اي بر سرش مي زد و با هر ضربه از دهان غوک خون فرومي ريخت و کودکان مي گفتند:چقدر بد ذات است! از دهانش خون مي ريزد!
واي از اين سياه کاري! بدبختان را شکنجه مي کنند و بر زشتي و زبوني ، کراهت و نفرت از آنها را نيز مي افزايند.کودکان که هرگز تا آنروز چنان تفريحي نکرده بودند،همه با هم فرياد مي زدند و مي خنديدند.بزرگترها به کوچکترها مي گفتند بياييد سنگي بزرگ برسرش بزنيم و کارش را بسازيم.همه چشم ها غوک بيچاره را مي جست،خشم و لذت با هم آميخته بود.يکي از کودکان سنگ بزرگي برداشت. از شوق،سنگيني آنرا احساس نمي کرد. از دور صداي ارابه اي به گوش رسيد. چشم ها به سوي ارابه برگشت. آن را خر پير و ناتواني مي کشيد که پس از يکروز راهپيمايي به طويله مي رفت. با هر گام باران تازيانه بر او مي باريد. در سراشيب راه آن حيوان بي اراده پيش مي رفت و غرق انديشه بود. انديشه ژرفي که هيچگاه بر آدمي ميسر نيست!
کودکان فرياد زدند سنگ را روي غوک مينداز،صبر کن ارابه برسد و از روي آن بگذرد،اين تماشايي تر است !
همگي منتظر ايستادند،خر با آنهمه خستگي و اندوه و درماندگي از ديدن غوک به رحم آمد.حيوان صبور زنجير و بند ارابه را بزحمت بر عضلات خون آلود خود استوار کرد و دشنام هاي صاحبش را اعتنايي نکرد و چرخ ارابه را به دشواري منحرف ساخت و غوک مسکين را با بچه ها تنها گذاشت.با تازيانه اي ديگر راه خود را در پيش گرفت.
کودک براي لحظه اي سنگيني سنگ را احساس کرد و آن را رها کرد. گويا آوايي دروني به او مي گفت :ذره اي مهربان باش...
بچه ها رفته بودند و غوک تنها مانده بود، نگاهي به آسمان انداخت.با خويش چيزي را زمزمه کرد و چشمانش را براي هميشه بست.

*****

خسته نباشيد،خوب حالا اين رو من چه کارش کنم؟!!! قورباغه چه ربطي داره به مکانيک؟!؟
تا حالا من بودم و خط خرچنگ قورباغه مصطفي نقي زاده و صفحه کليد و ياد شما؛ اما حالا خرچنگه رفته،اين غوکه هنوز هست تازه بچه هاي مکانيک هم اضافه شدند.مطمئنم با اولين کلمه اي که بنويسم طوفان نوح به پا خواهد شد.هر چي باداباد! همه تلاشم رو مي کنم تا اين تشت فرسوده اي که توي اين مرداب به من سپردند رو به ساحل سلامت برسونم بطوريکه به هيچکدومتون برنخوره...
شايد پيام داستان رو همتون گرفته باشيد،اونجايي که ميگه:بيا و ذزه اي مهربان باش...کافيه خودتون رو فقط لحظه اي بذارين جاي قهرمان داستان ما، فکرش رو بکنيد چقدر سخته و درد آوره که بعد از چهارسال اين چنين رقت بار و ملامت انگيز چشم از اين دانشکده برگيريم و راه خويش در پيش.
دوست خوبم،آن گاهي که پيامي مي نويسي و يا هر لحظه پاک ديگري از زندگيت سنگيني آن سنگ را به خاطر بسپار و به تازيانه اعتنا مکن.
خوب ديگه گريه و زاري بسه،بلند شيد! بلند شيد! بالشاتون رو بردارين برين سر جاتون بخوابيد.
هرچند هيچ ربطي نداره ولي خوندن نوشته هاي ادبي هر از چند گاهي بدک نيست.همه چيز بستگي به نظر شما داره. اصلن مي تونيم يک مسابقه بذاريم و به نويسنده بهترين نوشته به قيد قرعه،دسته جمعي بگيم :آفرين. اين طوري ديگه دست از نوشتن برمي داره و خيال همه راحت ميشه.


 

/ 18 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
gorbe siah

خارهايی هستند که ز سر پنجه دوست باسر انگشتانت می جنگند. دوستی مسخره است مهربانی ممنوع و تو ای دوست ترین دست سوزنده عشقت را در نهانخانه جیبت بگذار کاش می دانستی که نباید .... در فضایی که پر از همهمه آدم هاست قصه ماندن ما طرح یک خستگی است (آقای نقی زاده ت بده)

mecna

mostafa jan kheili dastanet jalb bood va khoob ,.......... in gorbe siaham maloomnist cheghadr gashte too in ketabo oon ketab ta betoone ye matne se char khati peida kone o byad taf bede .....az akharam khodesh nafahme ke chi taf dade ................khob marde hesabi age mitooni az khodet jomle besaz.............................darse jomlesazi ro ke dige hame avvale ebtedaee gozaroondan

masoud hajian

kheily khoob bood baz ham az iinmatha benevis

goodzila

آخی طفلکی غوک بد بخت ؛خيلی ظالمی مصطفا يک ذره مهربون باش .

Hamid Moeenfard

fekr konam dastane jalebi bood(choon kamel nakhoondam) faghat nafahmidam ma bayad az agha khare olgoo begirim ya az jenabe ghook ya az oon pesare ke masalan adab shod?m

... yadam nist

حمید عزیز و لذیذ(خوشمزه)فعلا تو خماريش بمون برات خاصيت داره ولی بدون: چرخ ارابه که به سختی منحرف شد علامت اصطکاک است برای اطلاعات بيشتر به کتاب استاتيک رجوع شود نکته مورد نظر برای الگو گيری تو همين بود .

a.omidvar

سوووووووووووووووووووووت و کوووووووووووووووووووووووور هيچ کس مطلب جديد نداره؟!

yadam nist

چرا :عينکت رو بززززززززززززززززن

a.omidvar

من عينکم رو زدم انگار تو عينک تو رو نزدی چون تاريخ ها رو نمی بينی. به هر حال هر چند می گن شخصیت بچه رو نباید به لجن کشوند ولی انگار باید باز نگری کرد چون بچه داره پر رو میشه . هنوز که برای پیام هات چیز زیادی ننوشتم بهتره ساکت بشی چون برای هر پيامت تو گروه ميشه يک کتاب جوک نوشت در ضمن نيشتو ببند D:

a.omidvar

چرا پيغام من رو حذف کردين حيف که يادم نمياد وگر دو باره می نوشتم به هر حال مفهمش اين بود که شهاب جان بهتره پر رو نشی